گاهي بايدتمام راه هارورفت مثل دكتري كه كلي داروامتحان ميكنه تابلكه جواب بده شايدبايدسكوت كردوادامه دادانگارنه انگار.زندگي ارومي كه باداغون شدنت اروم اروم به بقيه هديه ميدي وهيچوقتم نميفهمن چقدزخمات عميقن!شايدبايدرفت كه من واقعاموندم مخصوصاوقتي باچشماي معصومت مارونوبتي نگاه ميكني ميخندي .ميشه اين خوشحاليوبادست خودم ازت بگيرم؟مقصرش من نيستم ولي شنيدن كي بودمانندديدن .!!ازكسي انتظاردرك ندارم!!!!ياشايدبايدمثل خيليافيلم بازي كنم وفكراينده م كه معلوم نيست كي مياد صبركنم و به تربيت وايندت تمركزكنم .
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
کی گفته ماه صفر نحسه؟؟؟؟ این ماه آذره ک نحسه. که منو عاشق تو کرد و تو رو ازم گرفت!! . و آذر در راه است. سالهابگذرد.باارزش ترشودكه ازيادنرود برخلاف خواست روزگار
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
بچه كه بودم فك ميكردم بزرگ شم معلم ميشم يه خيريه درست ميكنم كه داداشم رييسش باشه يه تاب صورتي ميخرم كه جاي بچگيام بچگي كنم يه لباس زيباي سبزابي يه چادرساده يه خونه وسط يه باغ ساده توروستاي خوشگل كه كنارخانوادم كم كم ميسازيمش درختايي كه بسلامتي اينده ورشدشون باهمسرم بكارم و.كلي ازين ارزوها!هرشب ك ميخابيدم باشمردن روزايي كه كي قراره فلان ساله بشم مي خابيدم ازيه روزي اماانگاريهوبري توزمستون همه چي عوض شدومنم شدم عوضي!هنوزعوضيم بخاطراينه عوضيارودرك ميكنم چون ميدونم ازاونابي گناه ترخودشونن اوناروميفهمم حس ميكنم سكوتي كه سنگينترازسكوت خداس گاهي.
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
آه اززماني فقط قلم برميداري كه چشم هاي خيست ارام بگيرند.آه اززماني كه ديگرنوشته ات رنگ نداردجزسياهي.آه اززماني كه تنهايي راباتمام وجودحس ميكني .آه از جاي خالي كه هرروزببيني .آه ازوقتي پناهت بي پناهي ست!ديروقتست زندگي نميكنم آه ازنفسي كه كاش نبود! لباس سفيدي كه رخت عزا .لبخندي ك اشك.درموني كه درد.راهي كه بي راهه.سكوتي ك فرياد.زندگي هيچ گاه خبرنميكنه !مراقب باش بايه فيتيله پيچ ازت يه ادم عوضي نسازه!!!
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
سلامتي تمام خنده هايي كه باهم داشتيم وامروزاشكمونودرمياره ! سلامتي همه اشتياي پس ازدعواكه ديگه تكرارنميشند سلامتي اعتمادمون به هم كه ديگه ميشن ترديد.! سلامتي دردودلامون كه ديگه انبارميشن روهم وميشن بغض .يه بغض بي پايان!سلامتي دلت كه معني سكوتمم ميفهميدولي ديه الان گوشات فريادمم نميشنوه !سلامتي دلم كه خردشدوتوفقط شاهدش بودي !سلامتي اينده اي كه ديكه خيلي وقته مهم نيست سلامتي همه عاشقايي كه پاي هم سوختن ولي نزاشتن زمونه جداشون كنه !سلامتي اشكايي كه ريختم ولي هيچكدوم دل روزگاروبه رحم نياورد فقط موهاي سفيدمو نمايان كرد .سلامتي حرفات دفاعات حس غيرتت اميددادنت كه يهو.بگذريم !سلامتي زخم اخرم كه توبهم زدي زخم اخرم دوست دارم
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
ازاون روزها ازروزهاي اين عمرطولاني ٢١سال ميگذره به پنجره اي كه گاهي ارزوهاشو گاهي رداشكاشو گاهي تاريكي روازش ميديدتكيه داده بود هواي بيرونم براش سنگين بود سنگين بود باوركنه اين خودشه واين زندگيش !! خاطرات زندگي مثل فيلم ميگذشتن هركدوم يه تيكه ازيه جايي اگه رمان ازهرجا يه چيزي برات به تصويرميكشه خوده ذهن ماهكه هرلحظه ازيه جا! وقتي پدرش فوت كرد١١سالش بودجلوچشمش پدربراهميشه تنهاشون گذاشت هنوزكه جاي پدروميبينه انگارهمونجاست توهمون حال اروم يك لحظه براي هميشه .رفتن هاهميشه اينطوري نيستند بعدرفتنش برادرش كوچيك بودوبيشترسرگرم ميكرداونو .خاهروبرادرايي كه به يكباره پيداشون شدن بود وگريه ميكردند وبه شكل مسخره اي محبت ميكردند محبتي مشمعزكننده ! بعدازون به دليل اختلافات ورثه اي اواره ي خونه مادربزرگ شدندتامشخص بشه كه اوضاع ازچه قراره وانگاربهترميشدروي مادربزرگ وخاله و.روديدً درشرايط سخت .ادم هاواقعاگاهي خودشيطانندوقني برگشتندخونه عادت به نبودپدرسخت بود چندمغازه بودكه اجاره داده بودندولي بيماري ريه ي مادرماهك بلافاصله شروع شد كه مجبورشدبره تهران براي دوسه ماه !وماهك وبرادرش خونه مادربزرگش رفتند خوردوخوراكشون شمرده ميشد جارو ي خونه شستن ظرفا توحياطي كه ازسرمايخ بسته پاروي برف كاري كه يكبارم انجام نداده بود ماهك .تنهايي باصداي سگ وكوچه هاي خلوت ب مدرسه رفتن تومحيط جديدهمه عين يه كابوس بودولي دلش به نخودكشمش هايي كه براي داداشش جمع ميكردخوش بود باشيرمدرسه اي كه برااون مياوردكلي حال ميكرد نزديك عيدبودكه داشت پشت بوموپاروميكردوب اسموني كه امون نميداد نگاه ميكرد صورتش كاملابالابود وميخنديد برف مثل بارون ميومد وتوعالم خودش بود كه صدايي اونوكاملاازاسمون جداكرد دختراسمون چخبره الانه بيفتي ازبوم صداي تيردادبود پسرخاله بزرگه ماهك كه تازه اومده بودشهرستان طبق رسم هرساله ،سلام داد ومشغول پاروشد وزيرلب گفت حواسم بود. اصلاكي اومده بوده بالا ! نزاشت بقيه شو پاروكنه وتيردادازش گرفت ماهك بازور پس گرفت پارو رو وگفت كارمنه خودم انجام ميدم چلاق كه نيستم تيردادخنديدوگفت من اينكارو دوس دارم چراعصبي ميشي بروتادختريخي نشدي مثل اخلاقت .ماهك چپ چپ نگاش كردوپارو روگذاشت واروم رفت پايين ،بابقيه سلام دادو نشست كناربخاري نفتي ،گرماكه ميخورد دستاش ميسوخت خاله ش ازكيفش بهش كرم دادولي نزد شايداكه مادرش بود ميزد نميخاست جلوي جمع ضعف داشته باشه وسوختنشوقايم كردحال مادرشوجوياشدندوبازهم حرف هاوتيكه هاي هميشگي كه ازاول اشتباه بودازدواج وحتي نگه داشتن بچه ها ماهك داداششو بردبيرون تااين حرفارونشنوه مرد كوچكشبعش شيرمدرسه وكشمشوداد تيردادازبالااومدپايين انگاريخ زده بود رف كناربخاري چاي بخوره روبله هاي سرد وكوچيك حياط نشسته بود وبه اومدن مادرش فكرميكرد .اون روزتيردادسرماخورده بود وچاي كه ميريختن ماهك بايدتعارف ميكرد به بقيه جلوي تيردادكه رسيدگفت توچطوري سرمانميخوري سالمي خوبي همه خنديدن وماهك پوزخنذي زدكه بقيه متوجه نشدند حتي شايدتيرداد!! اونهاتاسيزده اونجابودند ومامانش هم قراربود سيزدهم بيادباداداشش پس اندازشونوجمع كردندكه يه كادوبراش بخرندوكلي داداشش ذوق داشت روزهاميگذشت ماهك وتيرداد فقط تودورهمي هاي شبونه ياسرسفره هموميديدند ماهك بضي وقتانگاه سنگيني روخودش حس ميكرد ولي متوجه نميشديني براش مهم نبود نگاه نميكرد شايدم فكرنميكرداون چشم هاي تيرداده .تيرداددوس دخترداشت كه خاله هاباهاش شوخي ميكردن وبحث ازدواج پيش مينداختنذكه تيردادميگف دختربايدسنگين باشه روزي ده بارپيام ميده عسلم كجايي عمت عسله اه يادم نندازينش گرفتارشدم وازين حرفا !ماهك برااولين باربود توچشم تيردادنگاه ميكرد وباخودش ميگف اگه دوسش نداره چرا مسخرش ميكنه چراباهمن ودرهمين حد.تيردادنگاش كرد وماهك نگاهشوب پشت تيردادداداشش معطوف كرد وازون چيزي خاست دلش نميخاست كسي راجبش قضاوتي كنه اونم توشرايطي كه مادروپدرشون نبود وتيردادم مرتب نگاهش ميكرد روزاي اخر مثل خانواده شده بود همه جمعاصميمي وبگوبخند دخترعموي مامانش ازشمال مهمون اومده بودندباپسراودخترا وهمه دورهم بودن بيشتراز ٤٠نفر.بعدازپذيرايي خسته كننده وشستن ظرفا توحياط سرد وقتي برميگشت متوجه تيردادشدكه وايساده بوده ونگاش ميكرده البته اين برداشت ماهك بود البته كسي بيرون نبود چراوايساده بود وچرابرعكس هميشه كه ميخنديدوهرهروكركر داشت چشاش غم داشت ازكنارش ردشد واون زمينونگاه كرد وماهك رفت توجمع مهمونا چيزي نگذشت كه تيردادم اومدو چون جانبود وخونه شلوغ بود كنارداداش ماهك نشست بينشون فقط داداشش بود همه سرگرم صحبت بودندكه يكي ازپسرعموها برگشت گف ماشالاعلي فعاله ولي ماهك خيلي دخترمتينيه دخترحرف بزن صداتوبشنويم حداقل همه ماهكونگاه ميكردند وتودلش فوش ميدادپسره روكه بتوچه پاشم بزنم لهش كنم خروس بي محل .تادهنشوواكرد حرف بزنه تيردادبانگان عصبي گفت افشين جان ازدوس دختراي گرام چخبر تويه كم تعريف كن مابشنويم همه خنديدن وبحث به شوخياي مسخره كشيد ماهك سرش پايين بود وتودلش خوشحال كه دس ازسرش برداشتن حداقل.وقتي تيردادونگاه كرد تيردادبهش لبخن ماهك روشوبرگردوند وسرشوگرم پفيلا كرد .چقدعجيب بودتاحالابه غيرازمشكلات به چيزديگه اي فكرنكرده بود پس چراتيرداد هرازكاهي ازفكرش سردرمي اورد خلاصه اون هافرداش وقت رفتن وخدافظي تيرداد كنارماهك وايساده بود وهمه روبوسي ميكردند افشين كه جلواومد دست بده تيرداددستشودرازكرد وطوري فشاردادكه صداش درداومد چخبرته شكست واونم همونطور عصبي نگاش ميكرد ماهك وسط خشكش زده بود همه به شوخي گرفته بودن ولي ماهك چراخجالت تعجب سوال همه روباهم داشت بلاخره اونارفتند وماهك مونده بودچراتيرداد جاي اون دست داده بود اونم اونطوري !بعدازون برخوردي نداشتند وماهك پيگيردرساش بود شاگرددوم مدرسه بود وبعدسيزده كه برميگشتن دلش برادوستاش ومدرسه تنگ بود مادرش بلاخره باداييش اومدوكلي ضعيف شده بود دلش براخانواده ش سوخت وعلي كلي گريه كردوهمه هم زدن زيرگريه!جالب بودبعداونهمه دلتنگي ماهك بغل مامانش نرفت تااون صداش كرد وبراش عجيب بود انگاريه ادم ديگه بودن انگارسالهاهمونديده بودن نه گريه كرد نه ابراز دلتنگي وفقط حالشوپرسيد وبراش چاي وسوپ اورد وسرعليوگرم كرد مامانش بابقيه همحرف بزنه علي ازمامانش جدانميشدپس ماهك چرا انگار حس غريبي اي ميكرد كه تاسالهابعدهم باهاش بود سالها روزاي اخربود وماهك متوجه نگاهاي تيردادحتي توي جمع بود ازوقتي اومده بود باوحودسرماخوردگي نميزاشت ماهك برف پاروكنه وبقيه هم انگارمادرشوديده بودن مهربون شده بودن الكي بيرون ظرف ميشست وتيردادپشت سرش پشت بوم برف پاروميكرد خونه شلوغ بودوعيادت مادرش ميومدن ماهك نه غمگين بودنه خوشحال !صداي پاروميومدوگاهي نميومد تيردادگاهي نفس بلندميكشيدگاهي باخودشحرف ميزد گاهي كسيوصداميزد چايي ميخاست كه اخريودادن ماهك ببره بادستايي كه ازسرما سرخ بود بردوگذاشت كنار بوم وداشت ميومد پايين كه ديدتيردادنگاهش روي دستشه هيچوقت اونقدرناراحت ننديده بودتش دستشوبااستينش پوشوند ورفت پايين كه تيردادصداش زد نميدونست چراولي ترسيد برگشت وگفت بله !تيردادگفت تودخترخوبي هسي اگه نگاه ميكنم خودمم دردميكشم ببخش من يه چيزايي ميدونم كه تونميدوني حق اينا نيس اين وضعيت ماهك مث خنگا نگاش ميكرد نه تشكري نه هيچي ،مونده بود چي بگه منظورشونفهميده بود حتي تاسال بعد! ! كسي درخونه روبازكردواومدبيرون وماهك رفت داخل ولي ديگه ميدونست تيردادمنظوري داره كه انقدرنگاهش ميكنه واين حرف ها !براي اولين بار قلبش ميخاست كسي روبيشتر ببينه وبي دليل دلش ميخاست سيزده تموم نشه اون روزها باتمام سختيش قابل تحمل شده بودبراش چرا .
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
چه بی پــَـــــــــروا دِلــــــــم آغوشِ مَمــــــــــنوعه ای را میخــــــواهَد که تَنــــْــــــها شَرعی بودَنش را مَن مـــــــیدانَم و دِلـــــَـم و تــــــــــو . . .
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
نميدانم چه حكمتي ست نمايش نامه اي به اسم سرنوشت.چه ميشودكرد مگرغيرازين است دردهاي بزرگتر راگذرانده ايم انسان به همه چيزعادت ميكند كم رنگ ميشودهرزخمي هردردي. پس ازمدتهامرورش ميكني ميبيني انقدرهاهم كشنده نبودكسي كه چشم به شعله دوخته دردسوختن راچه ميفهمد زخم هايي هست كه هميشه زخمند گاه حتي باديدن يك لحظه توكشانده ميشوي به ان زمان .به ظلم ها به رفتن ها به ناخواسته ها !كسي ميگفت سرطان جزوي ازتن من است به هم عادت كرده ايم به هم خوگرفته ايم اين ظلم ها اين خاطرات همه جزوي ازمنند ان هانباشندكيست كه يادم دهدفقط به باي خودت تكيه كن خداهم تنهاست كيست يادم دهدهيچ چيزازهيچ كس بعيدنيست وهزاران تجربه ديگر.اخرسال است رفيق مجازي صبورم ببخش كه صفحات وبلاگم پرازانچه دوس داشتم باشندنيست ببخش كه برايت زندگي ارزوميكنم نه زنده بودن ببخش كه نمايشم تاكنارم بماني .سال پرازعشق وشورواميد برايتان ارزومندم
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
چيني به عيدنمونده بودكه اقابه مادرش گفته بودماهك رودوس داره وبخاطراون هردوهفته اون همه راه روميادوميره همه ميدونستن غيرماهك .منتطرعيدوپايان أين حس يه طرفه بود طبق معمول به شهرستان رفتندوتيردادنيومده بودظاهراقراربودنياددلش گرفته بودوتوبالكني كه سال پيش أين حي غريب روبه اون دادنمازميخونددلش نميخواست انقدرضعيف باشه كه گريه كنه ولي نميشددايي كوچيكش خونه بود كنارش نشست وگف مارم دعاكن بلكه يه ديوونه اَي زنمون شدماهك خندش گرفت داييش ديداشكشووپرسيدچي شده همه بيرونن تونشستي اينطوري چيزي شده !؟ماهك گفت نه همينطوري .تلفن داييش زنگ خوردوتيردادبودخواست پاشه بره ولي پاش نميرفت داييش جواب دادوپرسيدكي مياي نميشنيدچي ميگه داييش گفت مگر بچه اَي نزارن بياي پاشوبيا بابا.بعدم گفت هرطورراحتي هيچي من وماهك خانم بقيه وفتن تره جمع كنن سلام برسون خدافس.ماهك قبل اينكه گريه شوببينه داييش رفت صورتشوبشوره ودلش ميخواست ديگه اينجانباشه .چايي دم كردوحياط وجاروكردتابقيه بيان .اومدن وخانومهاباهم صحبت ميكردن كه مادرش راجب اقابه دايي كوچيكش گفت ماهك شك كرده بودولي باروش نميشدازش خواستگاري كرده باشه دايييش كه حال ماهكوديدگفت فكرنكنم الان وقت مناسبي باشه برأي ازدواج ماهك اختلاف سني هم دارن ولي مادرش ازاقاچنان ميگفت كه ماهك گفت بسه مامانٰ من نميخوام ازدواج كنم وظاهراسكوت كردند.زودبه رخت خواب رفته بودولي بيداربود حس كردصداي تيرداده بِه خودش خنديدهمين مونده بودديوونه بشه ولي بازهم صداروميشنيدخودش بوداومده بودچشاشوبست وخوابيد.صبح به مادربزرگ براصبحونه كمك ميكردعيدبودولي هنوزحياط كه شسته ميشدازسرماسرميشدتيردادازحموم اومدبيرون كه بره خونه سرخوردوسرش به سيمان خوردباصداش ماهك ومادربزرگ رفتن بيرون پاشداومدماهك چسب زخم اوردپيشونيش زخم شده بودكمك كردبهش وسلام داد تيردادبالبخندگف اَي باباسلام ببخش خوبي ومادربزرگ گفت همه روبيداركنم بيان.بعداينكه رفت ماهك فرشونگاه ميكردوساكت بودتيردادگفت شي زودخوابيدي همه تاصبح بوديم راستي خبريه ماهك همچنان پايينونگاه ميكردمدتهابودكه ديگه جرّأت نگاه كردنوبه تيردادازدست زاده بود گفت اره خسته بودم شب خوابم برده بود چ خبري اقاتيرداد؟!گفت خولستگاري خودت نظرت چيه!ماهك ساكت بود چي بايدميگفت دعاميكردكسي بيادواقعانميدونست چي بگه دايي دروبازكردنون گرفته بودسلام كردماهك بلافاصله نونوگرفت ورفت دائي گفت به اقاتيرداده إمسال نيا چي شداومدي أزين وراوخنديدن.
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
خونه مادربزرگ ماهك امسال شلوغ بودهركسي باديگري صحبت ميكردبچه هابيرون مشغول بازي بودندماهك خودشوسرگرم نشون ميدادولي فكرش خيلي درگيربوددرگيرحسي كه ممكن بوداصلايك طرفه باشه حتي نميتونست به زبون بياره كه اسم أين حال يني چي.به تيردادنگاه نكرده بودازديروز.سنگيني نگاهيوحس ميكردكه تيردادبودميدونست اونه ولي جرّأت نداشت نكاهش به نگاه اون بخوره شايدميترسيدچيزديگري ببينه شايدميترسيدنتونه وتيردادازچشاش بخونه نگاهش نكردوبيرون رفت سراغ ارامش هميشگي خدا.وضوگرفت ودوركعت نمازخوندوزل زدبه جايي كه اولين بارحس كرده بودمرديوبه غيرازپدرش دوس داره چقدربراش مقدس بودوچقدرتلخ كه همه چي مبهم بود. متوجه اومدن داييش نشده بودپرسيدكي اومدي دائي!!گفت يه سؤال بپرسم تيردادم تورودوس داره دستاي ماهك لرزيدداييش گفت فقط سواله من حس ميكنم بهت علاقه داره .ماهك سرش پايين بودوگفت نه برأي چي!تيردادبايه دخترهم صحبت بودچ دليل داره دايي مسخرم نكن توروخدا.ازهول شدنش خودشوبشگون گرفت.داييش لبخنوگفت اون بادختره خيلي وقته حرف نميزنه قرارنبودبيادشهرستان.تااسم توروشنيداومدبعدم اصلامثل قبل نيس من اونوميشناسم يه مرگيش هس.توچي توام ؟؟؟!ماهك دستاشوبه هم مي ماليدزيرچادر.چي بايدميگفت گفت نميدونم من گشنمه وپاشدسريع رفت خيلي تابلوبودوخودشولعنت ميكردبي هواميرفت كه به شونه يكي خوردوافتادپاش دردگرفت اصلانگاه نكردكي بودازدردگريه كردشايدم ازسوالاي دائي گريه ش گرفته بود تيردادخم شدوگفت چيزي شده چرانديدي تيربرق به أين گندگيودختر.گريه ت چيه كجات دردميكنه گريه ماهك بيشترشدبزورپاشدبرگرده تواتاق.هنوزتوچشاي تيردادنگاه نكرده بودباصدايي كه بزورسعي ميكردجمعش كنه گفت نه ممنون خوبم بريدخونه.خواس بره كه جلوش وايسادوگفت نگام كن لطفا أزمن ناراحتي ازوقتي اومدم نشده يبارباهم صحبت بكنيم ماهك ميشه نگام كني دخترقيافمويادت ميره هاانقدكه نديدي سعي ميكردبخندونه ولي ماهك گوشه لباسشوگرفته بودودردپاش و.سعي كردلبخندبزنه وبگه خوبه كه بره سرشوكه بالااوردداييشوديدكه ازبالكن نگاشون ميكنه برااولين باربودانقدرمهربون نگاهش ميكردماهكو.اين ديگه خودافتضاح بود سريع گفت خوبم ميرم بالاكاردارم ببخش وورفت براداييش توضيح بده كه مامانش ازدراومدبيرون ويه نگاه مشكوكي به تيردادوماهك انداخت گفت بيابريم تو.داييش ازبالاگفت من بإماهك كاردارم تواين تيردادوببركه تلفن دخترانميزاره توخونه بشينه مامان ماهك وتيردادرفتن تو.ماهك نشست توپله ودايي اومدكنارش گفت نميخام اذيتت كنم من هم نگاه توروميشناسم هم نگاه تيردادو.سالهاپيش مواجه شدم باهاش.وهنوزم يادمه يه چيزيه كه ميمونة تودلت اگه نشه برامن نشدونميخام شماهم أين دردوبكشين ماهك به دائي ش كه ازعشق حرف مييزدنگاه كردچقدربهش ميومدگفت من چي بكم دايي .دايي گفت كاش بهم ميگفتي نه وميزدي تودهنم جاي سكوت.نميشه ماهك .پاشدبره كه ماهك دستشوگرفت چرانصفه ميگي دائي اگه كسي توزندگيشه بهم بگونشست وگفت نه بحث اينانيس گرفتاركسيه كه بهش نميدنش هيچوقت عذاب ميكشه توعذاب نكش حداقل فراموشش كن ورفت حرفابراش مثل پتك بوديني گرفتاركسي بوده وأين همه فكراينهمه گمان اينهمه خودشوبزورجمع كردتااتاق.دروقفل كردوانقدرگريه كردكه سبك شه.وقتي بيدارشدشب بودتيردادرفته بودخونه ي اون يكي مادربزرگش وتافردانميومد.شام نخورده خوابيدودلش ميخواست زودترعيدتموم شه جوي كه بودواقعاازارش ميداد.
ســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

رشته مدیریت صنعتی 98music06 قیمت کاغذ دیواری پوستری هیات فوتبال شهرستان بیجار پشمک چت|نداچت|چت|چتروم|چت روم|نازچت|نازی چت|باران چت| پرشین چت|عسل چت دنیای صورتی من